شب اولی که اومدم خونه

خرید بک لینک
شب اول زندگیام تو بیمارستان (امیر مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.

شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همهش گریه میکردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!

ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریهام بند نمیاومد. گرسنه بودم و نمیتونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود هم خسته شد و وقتی دید من ساکتم، دراز کشید در حالی که من هنوز بغلش بودم. بالاخره همون جا یک ساعت خوابیدم. بعد که بیدار شدم، منو تحویل مامان جون داد و من به بیداری و گریه ادامه دادم.


من و بابام
چند طرح گرافیکی دیگر درباره کودک؛ قابل توجه مامان‌باباهای عزیز...

ما را در سایت چند طرح گرافیکی دیگر درباره کودک؛ قابل توجه مامان‌باباهای عزیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 270 تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:57

صفحه بندی